آرشیدا دختر گل مامان و بابا

7ماهگی آرشیدا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/24ساعت 13:48  توسط سمیرا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/24ساعت 13:44  توسط سمیرا  | 

اولین عید آرشیدا

آرشيدا كنار سفره هفت سين كه ما امسال بخاطر حضور اين عروسك تصميم گرفتيم سفره هفت سين مون رو با اسبازيها و پوشكهاي خانم خانما تزئيين كنيم كه البته  اين سفره ياد آوري تغييري بزرگ در زندگي ماستروي لينكها كيليك كنيد تا عكساشو ببينيد

بهار89 

عكس سفره هفت سين 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/01/04ساعت 22:52  توسط سمیرا  | 

اعتراف

همیشه فکر داشتن بچه چیزی جز زحمت و مسولیت گفتاری واینکه باید از یک سری از خوشیای دنیا چشم پوشی کنی معنا دیگه ای برام نداشت!

بیشتر از۶ماه گذشت.وقتی سر سفره هفت سین امسال برای اولین بار تو را کنارم احساس میکردم وقتی کلی ادا و شکلک برای خندونت در آوردم تا بخندی و ازت عکس بگیریم وقتی صدای خندهات تو گوشم می پیچه وقتی با اون جفت چشای معصومانه ات نگاهم میکنی و بروم لبخند میزنی یا وقتی با غلت زدن کل سالن رو فتح میکنی یا با صورت کثیفت بعد از غذا میخندی یا با اون انگشتای نازت منم ناز میکنی تازه فهمیدم هیچ چیز تا این اندازه نتونسته بود منو به اوج خوشبختی برسونه.میخوام بگم که مادر بودن خیلی زیباست خیلی قشنگه خیلی حس خوبیه .تا بحال نشده بود که به این اندازه از زن بودن خودم احساس خوبی داشته باشم ولی حالا سر پا شوقم .همش شاکرم آره شاکرم که زنم از خدا شاکرم که تو رو دارم شاکرم که مادرم.

راستش قبلا فکر میکردم بچه داری خریت محضه ولی حتی اگر اینطور باشه خیلی خوشحالم که  این خریتو کردم نمیخوام بگم سخت نیست ولی اون حس مادرانه هست که همه سختیهاشو شیرین میکنه

حقیقتش همه چیزم این روزا عوض شده خنده هام زیادشد غم ونگرانیم هم همین طور! ولی احساس خوبیه تو یک حس جدید در من به وجود آوردی حس امید حس زندگی .میخوام دوباره متولد شم میخوام دوباره بزرگ شم میخوام همه چیز رو دوباره تجربه کنم اما این بار با تو .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/03ساعت 21:55  توسط سمیرا  | 

فرشته كوچولوي من.

6 ماهگي آرشيدا
+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/15ساعت 11:15  توسط سمیرا  | 

من وتو

 

واقعیت(و تغییرات) زندگی من:

خواب برام خیلی مهمه!

خواب شبانه:قبلا:۱۰ساعت .الان در حد ؟؟؟

نمی خوام بگم که وقتی هرشب از خواب شیرین برای شیر دادنت بلند میشم زحمتی برام نداره ولی بدون هر وقت شبانه با صدات بیدار میشم  و وارد اتاقت میشم و تو میفهمی و خوشحالیتو بادست وپا زدن وخنده های شیرینت نشون میدي یا وقتی که میخوای با هیجان و از سر گشنگی شیر بخوری چقدر برام قشنگ و لذت بخشه اون وقته که خواب معنا پیدا نمي کنه!!!

بیرون رفتن =قبلا ۲ ساعت جلوی آینه.حالا ۳ ساعت لباس پوشندن آرشیدا.جمع کردن وسایل آرشیدا  بعد ناهار=استراحت نیم روزی.حالا:مراسم خوابوندن آرشیدا!

حمام =برای آرامش و شادابی.حالا:اضطراری و با استرس!

واقعیت زندگی آرشیدا:

۱-شیر:وقتی گرسنه ای نمیشه باهات حرف زد باید با سرعت  نور ، فضا و غذا محیا شود.

۲-خواب:وقتی خواب میاد سراغت شروع میکنی غر زدن اون موقع اگر باهات بازی کنم اولش میخندی و بعد یک گریه کوچولو میکنی که من یادم نره خوابت می یاد بعد ساکت میشی تا باز باهات بازی کنم خیلی وروجکی!!!

میریم بخوابیم اول غر میزنی بعد میخندی و  پتو رو تو صورتت میمالی در آخر هم صورت رو به چپ یا راست میبری و با چشمای بسته برای خودت آوازمیخونی و میخوابییییییییییی.

۳-اجابت مزاج:هردفعه که میریم تو حموم بشورمت تا نگاهت تو آینه به خودت میفته میخندی و شروع میکنی سر سری کردن.قربونت بشم که با تمام شیرین بازیهای که در میاری سختیهای این قسمت از وظایف مادرانه برام قشنگ میشه.

۴-بازی کردن:تقریبا هر چیزی که به دستت میرسه چه تو دهن جا بشه یا نشه رو  اول تو دهنت میکنی بعد تو مشت میگیری و بهاش از این ور به اون ور غلت میزنی وباهاش صحبت میکنی 

۵- بازی با مامان:که شامل چلوندن و بوف بوف بازیه. روز ۴-۵ بار تا بابا بیاد از این بازیا با هم میکنیم کلا هر چی بیشتر باشه بهتر خیلی حال میده تو هم خیلی از این بازی خوشت میاد مخصوصا که خنده بر لب. چشماتو می بندی و خودتو لوس  میکنی وایییییییییی  تا حالا نخوردمت خیلی شانس اوردی .شیرینتر اینکه تو هم بلد شدی بوف کنی آخ که قربون اون دهن کوچولوی بی دندونت که صورت مامانو آب دهنی میکنه بشم !

۶- درس جدید:اگر احساس کنی مورد کم مهری قرار گرفتی واسه من قهر میکنی نگاتو ازم می دوزی و زیر چشمی نگام میکنی و نمیدونی که با اون نگات چطور دلبری میکنی!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/15ساعت 1:38  توسط سمیرا  | 

حرفهای خودمونی

خدا همین نزدیکیاست

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/30ساعت 14:36  توسط سمیرا  | 

آرشیدا گفت....

ای جانم امروز میتونه یکی از روزای قشنگ هر پدرو مادری باشه 

بله امرزو خانم خانما برای اولین بار گفتبابا.من هم سریع زنگ زدم بابای تا بشنوه اون هم خندید و  از خدا خواسته گفت یک هیچ به نفع من!!!(حالا بیا زحمت بکش ۹ ماه بارداری قیافه کپی برابر اصل بابا. اولین کلمه هم بابا!!!!!!!!)ای خدا بزرگیتو شکررررررررررررر.

وای مامانی خودمونیما حسابی داری جیگر میشی وقتی سر سری میکنی وقتی خودتو لوس میکنی میخوام گازززززززززززززت بگیرم سعی کن زود یک کم بزرگتر شی که دیگه اینقدر دندونامو بجای گاز گرفتن فشار ندم وگرنه مامان بی دندون میشهااااا

امروز ۵ ماه دو هفته و دو روزت هست.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/30ساعت 14:33  توسط سمیرا  | 

زود دیر میشه

وای که چه زود دیر میشه.نمیدونم خوشحال باشم یا نه!!؟انگار همین دیروز بود که فهمیدم مهمون دلم شدی و حالا ۵ ماه و ۱ روز که با حضورت گرمی و شیرینی رو برامون به ارمغان آوردی همه چیز قد یک چشم به هم زدن گذشت درسته که روزای سخت هم داشتیم آخه تقریبا ده روز بعد رفتن مامان فاطی من در طول یکماه ۳ بار عمل کردم و بوده روزای که فقط نیم ساعت همدیگر و میدیم وای که حتی نمیخوام بیادش بیارم چه برسه برات تعریف کنم ولی یک هفته بعد عمل آخر من تو دو تایی رفتیم ایران که یکم مامانی استراحت کنه این سفر اولین سفرت تو (۳ماه و ۳روزگی ات)به ایران بود.۵۰ روز ایران بودیم که بابای با دو هفته تاخیر بهمون پیوست.تو ایران همه به دیدنت اومدن وتو هم با خنده های شیرین و قشنگت از همه استقبال میکردی اونقدر دختر خوب و خانم و خوش اخلاقی بودی که هر چی بگم کم گفتم البته از شانس بد روزگار سرما خوردگی گریبان بابای بعد من و از من به تو رو گرفت و هنوز که هنوزه آثارش هست و هنوز یک کم سینه ات خس خس میکنه ولی از اینا که بگذریم برات بگم که ۵/۵ ماهت بود که یاد گرفتی دمر شی و آواز بخونی(۳۰/۱۰ )وای که اون روز آونقدر از خودت تولید صدا کردی که کم مونده بود ما رو سکته بدی که اگر به حرف بیفتی چه شود!!!!!!!از هفت بهمن هم شروع کردی به غذا خوردن که اولین چیز هویچ بود.یاد گرفتی سر سری کنی .خودتو لوس میکنی .غریبی میکنی..

حسابی شیرین شدی عزیزالان هم لالا داری داری برای خودت دددد میکنی منم منتظرت نمیذلرم میام که بخوابونمت.واییییییییی که باز نگام بهت افتادو دلم پر از مهر شد عروسکم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/14ساعت 23:13  توسط سمیرا  | 

نی نیهای گوگول مگولی شهریور

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/12ساعت 12:37  توسط سمیرا  | 

شیر مادر

هنگامیکه مادری از سینهءخود به نوزادش شیر میدهد سراسر کائنات در آن حال شاهد تداوم زندگی و حیات بشر در روی این کرهء خاکی است. این مادر در حقیقت به تمامی  بشریت است که شیر می دهد و با نوشاندن این اکسیر حیات  بخش به این جهان٬ روند بقای وجود آدمی و ارزشهای والای انسانی را در سیارهء کوچک ما در کل جهان هستی تضمین می کند هیچ منظرهای با شکوه تر زیباتر وپر معناتر از این نیست.

دلبندکم بخاطر مریضی من نتونستم تقریبا از دو ماهگی  تا به امروز که شما سه ماه و هفت روزت شده بهت شیر بدم. نمیدونی تو این مدتی که از این نعمت الهی که حق مسلم تو بوده و ازش محروم بودی چه غصه ای خوردم و تمام سعی خودم رو برای نگه داشتن شیرت کردم وتمام دغه دغه ام این  بود که مبادا شیشه رو به سینه ترجیح بدی!!خدا میدونه چقدر برام سخت بود وقتی دقیقا دراولین روز سه ماهگیت بعد از زدن واکسن وقتی گریه کردی و من بغلت کردم و تو در حال گریه با اون دهنه کوچکت دنبال سینه گشتی و من نمی توانستم بهت شیر بدهم چه حالی بر من گذشت وتنها امید برای گرفتن سینه بودکه اون لحظه تسلای دل شکسته من بود. و امروز وقتی تو دوباره شیر مادر را نوش جان کردی دنیای از شادی رابرای من به ارمغان آوردی باشد که همیشه شاهد خنده های شیرینت باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/19ساعت 16:22  توسط سمیرا  | 

آرشیدا و دو ماهگی

این دختر ناز و ملوسی که عکسشو دیدید  آرشیدای گل و ماهه  که زندگی  ما رو قشنگتر کرده و با خنده های شیرینش دل منوباباشو برده! تا حالا خدا رو شکر  اصلا گریه بی مورد و اذیت و آزاری نداشته الانم دو ماه ودو هفته اشه یاد گرفته از خودش صدا در بیاره که بیشتر "ق"و"ب" هست.آویز موزیکال بالای تختشو هم خیلی دوست داره وقتی میذاریمش تو تختش تا چشمش به اونا میفته غش غش میخنده.خلاصه که دل همه برای دیدنش آب شده مخصوصا مامان فاطی که الان دو هفتهای از پیش ما رفته و جاش خیلی خیلی خالی شده .مامان فاطی خیلی  تو این مدت زحمت کشید.دستت درد نکنه مامان فاطی جون.بوسسس

آرشیدا جون راستی تو این مدت دوبار  با هم مسافرت کوتاه داشتیم که مونیخ و وین بوده تو هم تو سفر خیلی دختر خوب و خوش سفری بودی!خلاصه که خیلی دوست دارم و تمام سعی خودم رو میکنم که مامان خوبی برات باشم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 17:38  توسط سمیرا  | 

دو ماهگی شیرین عسل ما

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/25ساعت 18:47  توسط سمیرا  | 

در معنی کودک بودن

 
هیچ دانی کودک بودن به چه معناست
کودک بودن گوهری است که آدمیان در این روزگارگم کرده اند
کودک بودن ایمان به عشق و طراوت و سرزندگی است
کودک بودن ایمان داشتن به ایمان ها و باورها
کودک بودن کوچک بودن است چندان که پریان بتوانند در گوش زمزمه کنند
کودک بودن آن است که از کدویی کالسکه زرین پدید آورند
و موش ها را به اسب ها
و پستی را به بلندی
و نیستی را به هستی بدل کنند
کودک بودن زندگی کردن در پوست فندق
و خود را شهریار فضای بی پایان دانستن است
کودک بودن یعنی
جهانی را در یک دانه شن دیدن
و بهشت را در یک گل وحشی مشاهده کردن
بی نهایت را در کف دست نگه داشتن
و ابدیت را در یک ساعت به زنجیر کشیدن
"فرانسیس تامپسون1907_185


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 22:10  توسط سمیرا  | 

خاطرات بدنیا آمدن آرشیدا

ساعت 7 صبح روز11 شهریور ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 12:25  توسط سمیرا  | 

آخرین روز ماه رمضان

آخرین روز ماه مبارک که میشد ۲۸ شهریور بابای برام ولیمه گرفت .راستش من هنوز نمیدونم ولیمه  چیه سوال؟حالا بعدا نا که فهمیدم براتون میگم!خلاصه مامانی یک لباس خوچل تنم کرد و گفت امشب مهمون دارم بعدش هم  دوستای بابای و مامانی برای دیدن من اومدن و کلی کادوهای خوچل خوچل اوردن .منم کلی ذوق کردم کلی هم عکس وفیلم گرفتیم خلاصه خیلی خوش گذشت فقط جای مامان بزرگ بابابزرگ وخاله ودایی عمه ها و عمو جونم خیلی خیلی خالی بود.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 11:37  توسط سمیرا  | 

دعاهای دستهای کوچک

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 17:39  توسط سمیرا  | 

تقدیم به دختر عزیزتر از جانم


............ یکی در آرزوی دیــدن توست................
.............یکی در حسرت بوئــیدن توست.............
..............ولی من ساده و بی ادعایم................
.............تمام هستی ام خندیدن توست............
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 0:16  توسط سمیرا  | 

عقیقه شدن من

بابای برای سلامتی من به مادر جون تو ایران گفت که برام گوسفند عقیقه کنن مادر جون هم برام کلی زحمت کشیده .دست همگی که برای من وسلامتی من زحمت کشیدن ممنون.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 22:10  توسط سمیرا  | 

پایان انتظار

بالاخره پرنده کوچک خوشبختی که قرار بود فرشته کوچولوی ما رو بیاره اومد و اومد و روی بوم خونه ما نشست

بله آرشیدای خوشکل ما با ۵ روز تاخیراز تاریخ موعد  در روز ۱۲ شهریور ۸۸ درست با اختلاف ۱روز با تولد مامانی در ساعت ۱۸:۱۷دقیقه با وزن ۳۹۹۰گرم و قد ۵۲ سانتی متر قدم به این دنیا گذاشت و زندگی شیرین ما رو شیرینتر کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 19:18  توسط سمیرا  | 

اتاق و وسایل آرشیدا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 19:2  توسط سمیرا  | 

سپاس نامه

سپاس نامه

آرامش درونم را سپاس، راحتي ذهنم را سپاس
آسودگي جسمم را سپاس، شادي درونم را سپاس
هماهنگي و اعتدالم را سپاس، شادماني و سرورم را سپاس
اين همه شور و نشاط را
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 10:22  توسط سمیرا  | 

زندگي با بهترين عشق در دنيا

يكي از دوستان صميمي ام در تعطيلات پيش من آمد و چند روزي را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 10:16  توسط سمیرا  | 

ما و مسافر کوچولوی تو راهمون

خوب خانم خانما دیگه همه چیز آماده و مرتبه. ساک بیمارستان رو بستیم مامان فاطی جون هم ۳روز هست امده پیش ما و منتظر پا قدم شماییمواییییی فکرشو بکن دیگه چیزی نمونده بیای تو بغل مامانی.این روزای آخر مامانی خیلی زود خسته میشه آخه ماشالله شما بزرگ و سنگین شدی واین حتی رو راه رفتن مامانی هم تاثیر گذاشته.اوه اوه صبحها رو که نگو دقیقا از خواب که بیدار میشم تا ۷-۸قدم اول رو مثل پنگوئنها راه میرم(ههههه)کجاش خنده داره تازه  کلی هم گریه دارهبا اجازه مامانی ۱۶ کیلو اضافه کرده و به همین خاطر خیلی نمیتونم بیام و به وبلاگت برسم شاید این آخرین پست تو دوران بارداریم باشه شاید هم نه!کی میدونه شاید همین امروز فردا سر و کلت پیدا شه! آخه الان شما یک نینی کامل ۳۷ هفته ای هستیالبته اگر بخوای حقیقت رو بدونی باید بگم من خیلی دوست دارم تو شهریور دنیا بیای اخه شما که خوب میدونی شهریوریا خیلی باحالند مثل مامانی ولی فکرشو بکن اگر شما هم شهریوری بشی تو شهریور چه خبر بشه.من شما عمه شقایق ارنیکا جون عمو مجید وعمو محسن .تازه اگر هم ۱۱ شهریور بدنیا بیای تولدت با مامانی و عمو مجید تو یک روز میشه باید حواسمون جمع باشه سر کادو ها دعوامون نشهحالا بازم فکراتو بکن ببین کی دوست داری ما رو خوشحال کنی ما که  بیصبرانه منتظر مسافر کوچولوی آسمونیمون هستیم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/20ساعت 13:3  توسط سمیرا  | 

فرهنگنامه مادرانه

خوابیدن: تقلا برای استراحت با چشمان بسته، رویای دیروز، کابوس امروز، چرت‌هایی بین بیداری، پر کردن فاصله چند دقیقه‌ای بین هر بار غلت زدن که خودش نیم ساعت زمان می‌برد.

دستشویی: میعادگاه مادرانه، روزی 734 بار دیدار، جایی که قبلا گاهی می‌رفتی و حالا گاهی نمی‌روی، فرار به سمت رهایی، تلاش برای هیچ و پوچ.

شکم:  غریبه‌ای از فضا، توپی که یادت نمی‌آید کی قورت داده‌ای، شگفتی هر روز جلوی آینه، عامل جذب گردشگران، جاذبه قوی برای جذب دست‌های دوست و آشنا

ترک پوست: نگرانی تمام لحظه‌ها، عامل توسعه صنعت کرم‌سازی و تولید روغن زیتون، کابوسی که روزی رویش را به همه نشان خواهد داد، دیر و زود دار و سوخت و سوز ندارد.

بچه: غریبه‌ی کوچک، آشنای قدیمی، وعده موعود، کی میشه بیای بیرون، عشق نادیده، لگد توی پک و پهلو، مادرضایع‌کنِ  وقتی که می‌خواهی حرکتش را به بقیه نشان بدهی، تمام فکر و ذکر 9 ماه + باقی عمر، ذکر «تو رو خدا سالم باش» تا آخرین لحظات.

پریناتال: اضافه شده به عبارت آشنای «جیش، بوس، لالا»، وعده‌ی شبانه، همه چیزهای لازم به صورت ام‌پی‌تری، بختت بلند است اگر با معده‌ات به تفاهم رسیده باشند، نخوردنش موجب خسران است و خوردنش موجب غفران.

جوراب پا کردن: «به سادگی آب خوردن» :اسبق، «همسایه‌ها کمک کنید»: فعلی، همکاری کار و اندیشه، آکروبات: رساندن کف دست به کف پا بدون له کردن فرزند.

سونوگرافی: اولین عکس سه در چهار بچه، تصاویر سیاه و سفید مبهم و تیره و تاری که به جز پدر و مادر هیچ کس چیزی از آن سر در نمی‌آورد (البته دکترها هم ادعا می‌کنند چیزی از آن می‌فهمند!)، «قربون دست و پای بلوری‌اش برم» با سوز و اشک و شوق، «ملاقاتی دارین» برای نی‌نی‌ها، استرس تا حد مرگ به خاطر هر نگاه ناجور سونوگرافیست به مانیتور، کشیدن یک نفس عمیق و راحت بعد از اطمینان از سلامت بند بند انگشت بچه.

ملاقات با دکتر: چاق سلامتی با دکتر به صرف اندازه‌گیری وزن و فشار و شنیدن ضربان قلب بچه، ارائه پول نشانه شخصیت شماست، دادن پول زور فقط محض هماهنگ کردن قرار ملاقات بعدی، پرسیدن سوال‌های تکراری و شنیدن جواب‌های تکراری‌تر، مریض‌هایی که همگی فکر می‌کنند یک مورد منحصر به فرد هستند و دکترهایی که به نظرشان همه مریض‌ها عین هم‌اند

نوشته شده توسط من. عزیز دوست خوبم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت 13:37  توسط سمیرا  | 

علامت سوال!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستش مامانی این روزا حسابی گیج شده .میگی چرا!؟؟

خوب واسه اینکه هر کی منو میبینه میگه پسر گلمون چطوره!!

این یعنی اینکه تمام سونوهای خانگی جنسیت شما رو پسر تشخیص دادن.از دوستان و آشناها گرفته برو بالا.فکرشو بکن این ماه آخری کسی نیست که زنگ نزنه خواب نبینه فال نگیره یا حسش این نباشه که شما پسری!! نمیدونم جماعت رو گذوشتی سر کار یا منو از حالا معلومه که حسابی شیطونیباشه اشکال نداره شیطنتت هم قشنگه عزیز جونی  ولی اگر از این شوخی شهرستانیا باشه و منو تو سونو سه بعدی و دو بعدی سر کار گذاشته باشی باید بگم که مثل اینکه هنوز مامان  رو خوب نشناختی منم حسابی لباسای صورتی و گل مگلی تنت میکنم تا حالت جا بیاد بعدا نگیییییی نگفتیا!! خواستم حجت تموم کنم بعدا اگر پسر شدی بزرگ شدی نگی ای مامان بد سلیقه این لباسی چینگی پینگلی چیه  تنم کردی!تازه اشم  بابای هم اسمتو میذاره  رمضونا!!!!بهر حال خود دانی  برای من که  سلامتت از هر چی مهمتر و اونی رو می پسندم که خدای مهربون برام خواسته. کلام اخر اینکه دوست دارم فسقلیییییییییییییییی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/11ساعت 18:45  توسط سمیرا  | 

مرسی بابای گلم...

 خبر خبر خبردار...هوراا امروز وارد هفته ۳۵ شدم و جالب اینکه ۳۵ روز هم  تا تفلدم بیشتر نمونده .مامانی هم سنگین شده همش در حال استراحته بابا جون  هم از منو مامانی مراقبت میکنه .غذا درست میکنه کارای خونه رو میکنه تفلی همش داره برامون زحمت میکشه منم کلی برای خودم ذوق میکنم که بابای مهربونو فداکاری دارم بوس بوس بوسسسسسسسس بابای گلم.تازه اصلا فکرشو  نمی کردم دست پختش هم اینقدر خوشمزه باشه ظاهرا قبلا رو نکرده بود

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 19:59  توسط سمیرا  | 

home sticker

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 17:52  توسط سمیرا  | 

نی نی لای لای مدلinglesina

این هم نی نی لای لایته که تو خونه میذارمت توش هم میتونی بخوابی هم میتونی بشینی و همه چیزو ببینی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 17:4  توسط سمیرا  | 

baby monitor

اینو برای این گرفتیم که اگر از خواب بیدار شدی و ما تو اتاقت نبودیم زودی صداتو بشنویم و بیایم پیشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 16:51  توسط سمیرا  |